تبليغاتX
سیمرغ


سیمرغ

در پس افکار دشتی نهفته است....با تو ملاقات می کنم ای روح آشنا

دعا مي کنم که هيچگاه چشمهاي زيباي تو را


در انحصار قطره هاي اشک نبينم


و تو برايم دعا کن ابر چشم هايم هميشه براي تو ببارد


دعا مي کنم که لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينم


و تو برايم دعا کن که هر گز بي تو نخندم


دعا مي کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا و بوي بهار را دارد


هميشه از حرارت عشق گرم باشد


و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچگاه در دستي بجز دست تو گره ندهم


من برايت دعا مي کنم که گل هاي وجود نازنينت هيچگاه پژمرده نشوند


براي شاپرک هاي باغچه ي خانه ات دعا مي کنم


که بال هايشان هرگز محتاج مرهم نباشند


من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچگاه غروب نکند


و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدي


پس برايم دعا کن ، دعا کن که خورشيد آسمان زندگيم هيچگاه غروب نک
نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 20:19 توسط فرزندان سیمرغ| |

شروع
مي کنم به از تو نوشتن کاغذ مست مي گردد قلم به رقص در مي آيد نمي دانم
چرا هر وقت مي خواهم چيزي از تو بر روي کاغذ بياورم واز تو بنويسم
وجودم،قلمم،کاغذم همه و همه به وجد مي آييم.عزيزم!تمام شب در خيالت گريستم
هنوز پاييز چشمانت را روي شاخه هاي سرد انتظار جستجو مي کنم نمي داني چقدر
محتاج نوام.هنوز کاغذهايم به شوق نگاهت رنگ کاهي را پس مي زند وتمام شب
وتمام ثانيه ها، يکي يکي مي گذرندوبه دريا ها اشک هايم روان مي شوند انگار
تاب ديدن پاييز چشمانت را ندارد کاش برگردي زود،کوچه بي تو دل تنگي دارد
کاش برگردي زود ومي ديدي که دلم بي تو چه حالي دارد ببيني که هنوز حلقه
زرد خورشيد داغ تنهايي من را دارد کاش زود برميگشتي تا قاب عکس روي ديوار
تهي از چهره تو نباشد وتمام صفحات دفترم از حرف ونگاه واسم تو پر شود کاش
زود بر مي گشتي.تو اگر برگردي من تمام شاخه هاي گل ياس را با تمام احساس
تقديمت مي کنم.

نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت 20:6 توسط فرزندان سیمرغ| |

تو خراب من  آلوده نشو
غم اين پيکر فرسوده مخور
قصه ام بشنو و از ياد ببر
بهر من قصه ي بيهوده مخور
تو سپيدي من سياهم
خسته اي گم کرده راهم
تو به هر جا در پناهي
من به دنيا بي پناهم
تو طلوع هر اميدي
من غروبي نا اميدم
تو سپيد و دل سياهي
من سياه دل سپيدم !
نه قراري نه دياري
که بر آن رو بگذارم
به چه شوقي؟به چه ذوقي؟
دگر اين راه بسپارم
چه اميدي به سپيدي؟
که به رنگ شب تارم
تو سپيدي من سياهم
خسته اي گم کرده راهم
گنه تو بي گناهي
بيگنه غرق گناهم
شوق بودن بوده تنها اشتباهم!
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 13:53 توسط فرزندان سیمرغ| |

براي گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فرياد بود زخم مرا
به پيش درد عظيم دلم خجل مانده
از دست عزيزان چه بگويم؟گله اي نيست
گر هم گله اي هست دگر خو صله اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هرلحظه اي جزاين دست مرامشغله اي نيست
ديريست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ريخته ام چلچله اي نيست
در حسرت ديدار تو آواره ترينم
هر چند که تا منزل تو فاصله اي نيست
رو به روي تو کيم من؟يه اسير سر سپرده
چهره ي تکيده اي که تو غبار آينه مرده
من براي تو چي هستم؟کوي تنهاي تحمل
بين ما پل عذاب من خسته پايه ي پل
اي که نزديکي مثل من  به من اما خيلي دوري
خوب نگاه کن تا ببيني چهره ي درد و صبوري
کاش که مي شد تو بدوني من براي تو چي هستم
از تو بيش از همه دنيا از خودم بيش از تو خستم
ببين که خستم تنها غروب عصاي دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم
تو سراپا بي خيالي من همه تحمل درد
تو نفهميدي چه دردي زانوي خستم و تا کرد
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 13:47 توسط فرزندان سیمرغ| |

اي گل تازه  که بويي ز وفا نيست تورا
خبري از سرزنش خار جفا نيست تو را
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را
با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را
جان من سنگدلي دل به تو دادن غلط است
رفتن اولي است زکوي تو فتادن غلط است
تو نه آني که غم عاشق زارت باشم
ديگري جز تو مرا اين همه آزار نکرد
آنچه کردي تو به من هيچ ستمکار نکرد
بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ي خويش
ور نه بسيار پشيمان شوي از کرده ي خويش
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 13:44 توسط فرزندان سیمرغ| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس