سیمرغ
در پس افکار دشتی نهفته است....با تو ملاقات می کنم ای روح آشنا
خدایا تورا شکرمی کنم که به من قلبی سوزان داده ای که تنها سرمایه ی من است. قلبی مجروح و از آتش سوخته، جوشان و خروشان، هر دم اتشفشانی از عشق و سوختن و فدا شدن از آن شعله میکشد، هر لحظه دریایی از غم و درد در آن موج میزند، هر دم نسیمی از لطف و محبت بر آن میگذرد، مدام میسوزد و اطراف را روشن میکند.
ای خدای من، این چه خلقتی است؟ این چه معجزه ای است؟ چطور ممکن است چیزی کوچک، این همه آثار مختلف و رنگهای گوناگون داشته باشد؟ تجلی جمال و کمال و جلال باشد؟ مظهر عشق و سوز و شور باشد؟ این چنین عشق بورزد؟ در مقابل عشق بسوزد؟ در مقابل عظمت و جلال تعظیم کند؟ در مقابل اشک محو گردد؟ در مقابل زور سرکشی کند؟ در مقابل حق به خاک افتد؟ و اینچنین سبکبال به آسمانها صعود کند؟
هنگامی که به زیبایی غروب خیره می شوم، بی اختیار می سوزم و عصاره وجودم به صورت قطرات اشک بر رخسارم می غلتد، هنگامی که به امواج دریا می نگرم، سراپای وجودم همراه موج تا بینهایت پیش می رود و به ابدیت می رسد...
هنگامی که به آسمان پر ستاره خیره می شوم، جسمم همراه روحم از زمین خاکی رخت برمیبندد و بر فراز کهکشان ها به پرواز در می آید، از میان سکوت آسمانها موسیقی وجود را میشنوم که آنچنان هستی ام را پر می کند که نسیم صفت از میان قله های اسرار آمیز جهان می گذرد،که جز خدا چیزی نمی بیند و جز فنا نمی خواهد...
راستی که معجزه ای است!
من پای از گلیم هستی فراتر می نهم، تا آنجا که فقط روح و دل حکومت دارند پیش می روم، تا به ملاقات خدای خویش نائل آیم. خوش دارم که در این سفر تنها باشم تا در خلوت تنهایی، قلب خود را نمازگاه ذات اقدسش کنم...
خدایا، هرچه دوست داشتم از من گرفتی، به هرچه دل بستم، دلم را شکستی. به هر چیز عشق ورزیدم، آن را زائل کردی. هر کجا که قلبم آرامش یافت، تو مضطرب و مشوشش نمودی. هر وقت که دلم به جایی استقرار یافت، تو آواره ام کردی. هر زمان به چیزی امیدوار شدم، تو امیدم را کور نمودی....تا به چیزی دل نبندم و کسی را به جای تو نپرستم و در جایی استقرار نیابم و به جای تو محبوبی و معشوقی نگیرم وجز تو به کسی دیگر و جایی دیگر و نقطه ای دیگر آرامش نیابم، فقط تورا بخواهم، تورا بخوانم، تورا بجویم و تورا پرستش نمایم...
شهید دکتر چمران
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


