تبليغاتX
سیمرغ - گله


سیمرغ

در پس افکار دشتی نهفته است....با تو ملاقات می کنم ای روح آشنا

براي گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فرياد بود زخم مرا
به پيش درد عظيم دلم خجل مانده
از دست عزيزان چه بگويم؟گله اي نيست
گر هم گله اي هست دگر خو صله اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هرلحظه اي جزاين دست مرامشغله اي نيست
ديريست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ريخته ام چلچله اي نيست
در حسرت ديدار تو آواره ترينم
هر چند که تا منزل تو فاصله اي نيست
رو به روي تو کيم من؟يه اسير سر سپرده
چهره ي تکيده اي که تو غبار آينه مرده
من براي تو چي هستم؟کوي تنهاي تحمل
بين ما پل عذاب من خسته پايه ي پل
اي که نزديکي مثل من  به من اما خيلي دوري
خوب نگاه کن تا ببيني چهره ي درد و صبوري
کاش که مي شد تو بدوني من براي تو چي هستم
از تو بيش از همه دنيا از خودم بيش از تو خستم
ببين که خستم تنها غروب عصاي دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم
تو سراپا بي خيالي من همه تحمل درد
تو نفهميدي چه دردي زانوي خستم و تا کرد
نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 13:47 توسط فرزندان سیمرغ| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس