سیمرغ
در پس افکار دشتی نهفته است....با تو ملاقات می کنم ای روح آشنا
تو خراب من آلوده نشو
غم اين پيکر فرسوده مخور
قصه ام بشنو و از ياد ببر
بهر من قصه ي بيهوده مخور
تو سپيدي من سياهم
خسته اي گم کرده راهم
تو به هر جا در پناهي
من به دنيا بي پناهم
تو طلوع هر اميدي
من غروبي نا اميدم
تو سپيد و دل سياهي
من سياه دل سپيدم !
نه قراري نه دياري
که بر آن رو بگذارم
به چه شوقي؟به چه ذوقي؟
دگر اين راه بسپارم
چه اميدي به سپيدي؟
که به رنگ شب تارم
تو سپيدي من سياهم
خسته اي گم کرده راهم
گنه تو بي گناهي
بيگنه غرق گناهم
شوق بودن بوده تنها اشتباهم! نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت
13:53 توسط فرزندان سیمرغ| |
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


